طلا باکس http://hamechiinja.rozblog.com بخون
hamechiinja
biyayn inja k hamechihast
درباره وبلاگ


سلام به وبلاگ من خوش اومدید با نظراتتنون دل مارو شاد کنین

پيوندها
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان hamechiinja و آدرس hamechiinja.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 4
بازدید کل : 2065
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


http://www.mahak-charity.org/main طلا باکس

طلا باکس
نويسندگان
admin

آرشيو وبلاگ
مهر 1392
مرداد 1392


آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : admin

 

زی فردی داخل چاله ای سقوط کرد و بسیار دردش گرفت ! 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد !

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی !

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت !

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند !

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد !

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت !

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای !

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند !

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد . . .

 
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:41 :: نويسنده : admin

 

حامد با اصرار و بدون توجه به صحبت های پدر و مادرش سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند تا از ماشین پیاده بشه نشد که نشد ! پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه اما اینطور نشد !

 

خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین ، مثل آدم بزرگها . بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد . به اولین خیابان که رسیدند حامد از باباش پرسید : بابا اسم این خیابون چیه ؟ باباش جوابش رو داد . اما حامد ول کن نبود و به هر خیابانی که می رسیدند سوال رو تکرار می کرد ! بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید : بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی ؟ آخه به چه دردت میخوره ؟

 

حامد با صدای معصومانه اش گفت : بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ، ببرمت اونجا تنها زندگی کنی !

 

دنیا رو سر بابا ی حامد خراب شد . نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد ، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد و برگشت بطرف خونشون . حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید . برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ، اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود . . .