|
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : admin
زی فردی داخل چاله ای سقوط کرد و بسیار دردش گرفت ! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد ! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی ! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت ! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند ! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد ! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت ! یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای ! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند ! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد . . . ![]()
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:41 :: نويسنده : admin
حامد با اصرار و بدون توجه به صحبت های پدر و مادرش سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند تا از ماشین پیاده بشه نشد که نشد ! پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه اما اینطور نشد !
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین ، مثل آدم بزرگها . بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد . به اولین خیابان که رسیدند حامد از باباش پرسید : بابا اسم این خیابون چیه ؟ باباش جوابش رو داد . اما حامد ول کن نبود و به هر خیابانی که می رسیدند سوال رو تکرار می کرد ! بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید : بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی ؟ آخه به چه دردت میخوره ؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت : بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ، ببرمت اونجا تنها زندگی کنی !
دنیا رو سر بابا ی حامد خراب شد . نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد ، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد و برگشت بطرف خونشون . حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید . برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ، اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود . . . ![]()
![]() |