|
چهار شنبه 27 شهريور 1398برچسب:, :: 15:27 :: نويسنده : admin
http://talabux.com/?r=678783874 سلام این سایت بالا کسب درامد عالیه برید اون سایت دلیلیم نداره دروغ بگم اگه میترسی دروغ گفته باشم من نه مدیر اونجام نه کاربر فعال ,کاربر تازه واردم تازه همین دیروز ثبت نام کردم دلیلی نداره دروغ گفته باشم. ![]()
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : admin
زی فردی داخل چاله ای سقوط کرد و بسیار دردش گرفت ! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد ! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی ! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت ! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند ! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد ! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت ! یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای ! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند ! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد . . . ![]()
دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 10:41 :: نويسنده : admin
حامد با اصرار و بدون توجه به صحبت های پدر و مادرش سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند تا از ماشین پیاده بشه نشد که نشد ! پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه اما اینطور نشد !
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین ، مثل آدم بزرگها . بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد . به اولین خیابان که رسیدند حامد از باباش پرسید : بابا اسم این خیابون چیه ؟ باباش جوابش رو داد . اما حامد ول کن نبود و به هر خیابانی که می رسیدند سوال رو تکرار می کرد ! بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید : بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی ؟ آخه به چه دردت میخوره ؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت : بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ، ببرمت اونجا تنها زندگی کنی !
دنیا رو سر بابا ی حامد خراب شد . نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد ، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد و برگشت بطرف خونشون . حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید . برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ، اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود . . . ![]()
دو شنبه 14 مرداد 1392برچسب:, :: 2:53 :: نويسنده : admin
![]() آیا میدانید که تخم مرغ را نمیشه از بالا و پایین شکوند؟؟! .................... آیا می دانید کسانی که در روز ۱۱ساعت پشت میز می نشینند نسبت به کسانی که ۸ ساعت پشت میز می نشینند، ۳ساعت بیشتر پشت میز می نشینند ؟؟!! .................... دنبال یه اس ام اس توووووپ میگشتم بفرستم برات… .................... آره...گاهی اوقات تحت فشاری.حوصله ی هیشكیو نداری .................... دیوونه .................... بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب ... ![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |